خرید بک لینک
حکم البین بموتی و عمد رضی الصد بحینی و قصد فتح الدهر عیون حسد فر آنی بفناکم و حسد یهرق العشق دماء حقنت لیس للعشق قریب و ولد لکن الموت حیاه لکم لکن الفقر غناء و رغد سافروا فی سبل العشق معی لا تخافن ضلالا و رصد لا یهولنکم بعدکم دونکم وفد وصال و مدد فنسیم طرب اولهم یهب السالک حولا و جلد 1015 ای شاهد سیمین ذقن درده شرابی همچو زر تا سینه ها روشن شود افزون شود نور نظر کوری هشیاران ده آن جام سلطانی بده تا جسم گردد همچو جان تا شب شود همچون سحر چون خواب را درهم زدی درده شراب ایزدی زیرا نشاید در کرم بر خلق بستن هر دو در ای خورده جام ذوالمنن تشنیع بیهوده مزن زیرا که فاز من شکر زیرا که خاب من کفر ای تو مقیم میکده هم مستی و هم می زده تشنیع های بیهده چون می زنی ای بی گهر 1016 انا فتحنا عینکم فاستبصروا الغیب البصر انا قضینا بینکم فاستبشروا بالمنتصر باد صبا ای خوش خبر مژده بیاور دل ببر جانم فدات ای مژده ور بستان تو جانم ماحضر شمشیرها جوشن شود ویرانه ها گلشن شود چشم جهان روشن شود چون از تو آید یک نظر ای قهر بی دندان شده وی لطف صد چندان شده جان و جهان خندان شده چون داد جان ها را ظفر هر کس که دیدت ای ضیا وان حضرت باکبریا بادا ورا شرم از خدا گر او بلافد از هنر نگذاشت شیر بیشه ای از هست ما یک ریشه ای الا که نیم اندیشه ای در روز و شب هجران شمر ای آفرین بر روی شه کز وی خجل شد روی مه کوران به دیده گفته خه بشنوده لطفش گوش کر از عشق آن سلطان من وان دارو و درمان من کی سیر گردد جان من در جان من جوع البقر ان کان عیشا قد هجر و اختل عقلی من سهر والله روحی ما نفر والله روحی ما کفر من ابروش او ماه وش او روز و من همچو شبش او جان و من چون قالبش حیران از آن خوبی و فر آه از دعا بی سامعی جرم و گنه بی شافعی درد و الم بی نافعی رویم چو زر بی سیمبر کی باشد آن در سفته من الحمدلله گفته من مستطرب و خوش خفته من در سایه های آن شجر تا دیدمی جانان خود من جویمی درمان خود که گویمش هجران خود بنمایمش خون جگر ای گوهر بحر بقا چون حق تو بس پنهان لقا مخدوم شمس الدین را تبریز شهر و مشتهر 1017 آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگر برریز جامی بر سرش ای ساقی همچون شکر یا می دهش از بلبله یا خود به راهش کن هله زیرا میان گلرخان خوش نیست عفریت ای پسر درده می پیغامبری تا خر نماند در خری خر را بروید در زمان از باده عیسی دو پر در مجلس مستان دل هشیار اگر آید مهل دانی که مستان را بود در حال مستی خیر و شر ای پاسبان بر در نشین در مجلس ما ره مده جز عاشقی آتش دلی کآید از او بوی جگر گر دست خواهی پا دهد ور پای خواهی سر نهد ور بیل خواهی عاریت بر جای بیل آرد تبر تا در شراب آغشته ام بی شرم و بی دل گشته ام اسپر سلامت نیستم در پیش تیغم چون سپر خواهم یکی گوینده ای آب حیاتی زنده ای کآتش به خواب اندرزند وین پرده گوید تا سحر اندر تن من گر رگی هشیار یابی بردرش چون شیرگیر حق نشد او را در این ره سگ شمر قومی خراب و مست و خوش قومی غلام پنج و شش آن ها جدا وین ها جدا آن ها دگر وین ها دگر ز اندازه بیرون خورده ام کاندازه را گم کرده ام شد وایدی شد وافمی هذا حفاظ ذی السکر هین نیش ما را نوش کن افغان ما را گوش کن ما را چو خود بی هوش کن بی هوش سوی ما نگر

برچسب: نویسنده: negin تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:19

سرخوشان و سرکشان را عشق او بند و گشاست سرکشان را موکشان آن عشق در چنبر کشد بر حذر باید بدن گر چه حذر هم داد اوست آن حذر او داد کز بهر بچه مادر کشد 752 هم دلم ره می نماید هم دلم ره می زند هم دلم قلاب و هم دل سکه شه می زند هم دلم افغان کنان گوید که راه من زدند هم دل من راه عیاران ابله می زند هم دل من همچو شحنه طالب دزدان شده هم دل من همچو دزدان نیم شب ره می زند گه چو حکم حق دل من قصد سرها می کند گه چو مرغ سربریده الله الله می زند 753 هم لبان می فروشت باده را ارزان کند هم دو چشم شوخ مستت رطل را گردان کند هم جهان را نور بخشد آفتاب روی تو زهر را تریاق سازد کفر را ایمان کند هر که را در چشم آرد چشم او روشن شود هر که را از جان برآرد عرقه جانان کند چونک بر کرسی برآید پادشاه روح او چرخ را برهم دراند عرش را لرزان کند آنک از حاجت نظر دارد به کاسه هر کسی لطف او برگیرد و همکاسه سلطان کند 754 می خرامد آفتاب خوبرویان ره کنید روی ها را از جمال خوب او چون مه کنید مردگان کهنه را رویش دو صد جان می دهد عاشقان رفته را از روی او آگه کنید از کف آن هر دو ساقی چشم او و لعل او هر زمانی می خورید و هر زمانی خه کنید جانب صحرای رویش طرفه چاهی گفته اند قصد آن صحرا کنید و نیت آن چه کنید نک نشان روشنی در خیمه ها تابان شدست گوش اسبان را به سوی خیمه و خرگه کنید آستان خرگهش شد کهربای عاشقان عاشقان لاغر تن خود را چو برگ که کنید در خمار چشم مستش چشم ها روشن کنید وز برای چشم بد را ناله و آوه کنید شاه جان ها شمس تبریزیست و این دم آن اوست رخ بدو آرید و خود را جمله مات شه کنید 755 شاه ما از جمله شاهان پیش بود و بیش بود زانک شاهنشاه ما هم شاه و هم درویش بود شاه ما از پرده برجان چو خود را جلوه کرد جان ما بی خویش شد زیرا که شه بی خویش بود شاه ما از جان ما هم دور و هم نزدیک بود جان ما با شاه ما نزدیک و دوراندیش بود صاف او بی درد بود و راحتش بی درد بود گلشن بی خار بود و نوش او بی نیش بود یک صفت از لطف شه آن جا که پرده برگرفت آب و آتش صلح کرد و گرگ دایه میش بود جان مطلق شد ز نورش صورتی کو جان نداشت گشت قربان رهش آن کس که او بدکیش بود نیست می گفتیم اندر هست گفت آری بیا هست شد عالم از او موقوف یک آریش بود 756 علتی باشد که آن اندر بهاران بد شود گر زمستان بد بود اندر بهاران صد شود بر بهار جان فزا زنهار تو جرمی منه علت ناصور تو گر زانک گرگ و دد شود هر درخت و باغ را داده بهاران بخششی هر درخت تلخ و شیرین آنچ می ارزد شود ای برادر از رهی این یک سخن را گوش دار هر نباتی این نیرزد آنک چون سر زد شود از هزاران آب شهوت ناگهان آبی بود کز خمیرش صورت حسن و جمال و خد شود وانگه آن حسن و جمالان خرج گردد صد هزار تا یکی را خود از آن ها دولتی باشد شود نیکبختان در جهان بسیار آیند و روند لیک بر درگاه شمس الدین نباید رد شود هر که او یک سجده کردش گر چه کردش از نفاق در دو عالم عاقبت او خاصه ایزد شود از جفاها یاد ماور ای حریف باوفا زانک یاد آن جفاها در ره تو سد شود

برچسب: نویسنده: negin تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 13:49

صفحه بندی